آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه4مهر94(اندکی از شیرین زبونی های دخترکمان)

1394/7/4 10:05
نویسنده : مامان نسرین
860 بازدید
اشتراک گذاری

 

                                      جشن میوه های تابستانی

سلام به همه دوستان خودم. دلم خیلی براتون تنگ شده. گاهی دلمان می گیرد و تصمیم می گیریم سیری در فضای مجازی بنماییم و شاید اندکی از دغدغه ها کاسته شود اما چه کنیم که درگیری ها همیشه پیروز است. بگذریم...

روزهایمان می گذرد گاه به خوشی، گاه به خستگی، گاه به بیماری...دخترکمان بزرگتر از همیشه شیرین زبان تر از همه وقت شده. گاه از مکالمه با او ناتوانم و برخی زمان نیز به وجد میایم . چه کنیم ...

روز پنج شنبه زن دایی مینای محبوب آویسا آمدند  خانه ما.

من"آویسا زود آماده شو زن دایی مینا می خواد بیاد خونه ما"

"زن دایی مینا؟!! همون مینایی که من دوستش دارم"

 و منخندونک

 ما چون از قبل وقت آرایشگاه داشتیم تیمی تشکیل دادیم و راهی شدیم. در سالن عروس خانمی هم حضور داشتند و مجموعه در حال آماده سازی ایشان بودند. حالا در این بین آویسا خانوم

"مامان! این خانم عروس شده؟چرا دارن عروسش می کنن. پس دامادش کیه؟ چرا الان اینجا نیست؟

زندایی مینا ما یه عروس دیدیم . کاش منم خانوم می شدم تا عروس شم. کی من خانوم میشم؟"

دیروز عصر با همسرجان و علی کوچولو و آویسا طلا رفتیم مرکز خرید تو راه آفتاب رو صورت آویسا بود دیدم زیر لب غرغر می کنه.

" این خورشید خانوم هم شورش رو درآورده هر چی نازش می کنم بازم رو صورتمه و اذیتم می کنه؟"

رفتیم مرکز خرید و طبق معمول اذیت های آویسا خانوم با رفتن های مکرر به دستشویی ، اصرار به راه بردن کالسکه علی و بقیه موارد...موقع برگشت همه سوار آسانسور شدند و من هنوز سوار نشدم دو تا خانمی که تو آسانسور بودن دکمه طبقه مورد نظرشون رو زدند که یهو آویسا

"خانوم!! نزن نزن ! برا چی دکمه آسانسور رو زدی مگه ندیدی مامانم سوار نشده؟؟ اگه آسانسور می رفت چی"

خانومه هم که نیشش تا بناگوش وا شده بود. گفت:بیا من رو بخور. ماشاالله.منم به خنده گفتم:غول های نودن دیگهزیبا

در حالی که داشت با تبلتش بازی سونیک انجام میداد یهو با صدای بلند داد زد:

" آخ جون بردم مامان دیدی برنده شدم. الان بابا بیاد به من افتخار میکنه"

از اول مهر کلاسش عوض شده و من چون وابستگی ش رو به مربی قبلی میدونستم بهش گفتم:خاله معصومه (خاله کلاس جدید) رو دوست داری؟خاله سمیه رو بیشتر دوست داری یا خاله معصومه؟

"مامان! ما همه خاله ها رو دوست داریم همه خاله ها  مهربونن"

منخجالت

دیشب چند بار وسط خواب بلندش کردم و بردمش دستشویی. صبح برای اینکه تشویق بشه. کادویی گذاشتم زیر بالشتش و چون چیزی نداشتم دفتر نقاشی بابا اسفنجی رو براش گذاشتم. اولش خوشحال شد بعد گفت:

"مامان! مگه فرشته مهربون نمیدونه من دفتر نقاشی دارم. چرا یه چیز دیگه نیاورد؟"

قرار بود دخترم در خانه عمه جانش بمونه و ما علی کوچولو رو ببریم دکتر.آویسا رو بوس کردم. بعد بهش گفتم حرف عمه ت رو گوش کن. و دختر خوبی باش.

"برو مامان من دختر خوبی هستم. حرف گوش میدم. دلم هم برات تنگ نمیشه"

ولی من گفتم" دل من برات تنگ میشه ولی مجبورم اینجا بزارم چون تو مطب حوصله ت سر میره. اونم دید که قبلش به من گفت دلم تنگ نمیشه و موند تو معذوریت گفت:

" مامان تو منو بوس کردی. بوست رو گونه هامه واسه همین گفتم:دلم برات تنگ نمیشه"

کلاً منخوشمزه

بعدازظهرها که از اداره میریم خونه در بعضی از زمان ها علی آقا لطف می فرمایند و کمی می خوابند و بنده هم از فرصت کمال استفاده نموده و چرتی میزنم در این مواقع کلید رو از پشت در برمیدارم و به آویسا می گم که هر کی در زد برو پشت در، بپرس کیه و اگه خاله شهناز(دوست و همسایه ما)بود بگو مامان خوابه اون میره و یه ساعت دیگه میاد خلاصه این برنامه چند بار تکرار شد.

چند شب پیش بابارضا داشت قصه شنگول و منگول رو برا آویسا خانوم تعریف می کرد. رسید به اونجای قصه که گرگه در میزنه و شنگول می گه کیه کیه در میزنه؟

بابا رو به آویسا کرد و گفت: گرگه چی گفت؟

آویسا"منم منم خاله شهناز"

من و باباقه قهه

بابا رضا و آویسا خانوم رفته بودن خرید ...

                                                                       

 

جشن میوه های تابستانی در مهد

 

 

پسندها (3)

نظرات (2)

ممان آراد
8 مهر 94 11:53
هزار ماشالله به این زبونش